تبلیغات
فروغ فرخزاد - فروغ خواهر ما بود
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
فروغ خواهر ما بود

بخشی از كتاب " فروغ خواهر ما بود "

"بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‏شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می‏ماند به راه

فارغ از افسانه‏های نام و ننگ"

 

1. فروغ خواهر ما بود

سلمان هراتی، شاعر آسمان‏های سبز، هرگاه از شمال به دیدن ما اهالی حوزة هنری می‏آمد، یك كیسه پرتقال به همراه داشت. یك بار از همة آن بارها، دست خالی آمد. دوستان بر او خرده گرفتند كه "لحظه‏هامان پرتقالی نیست." او گفت: " امروز می‏خواهم به یك گناه اعتراف كنم. این بار از شمال آمدم، فقط به قصد این كه بروم سر خاك فروغ و یك فاتحة ست و سیر بخوانم و پرتقال‏ها را هم همان جا خیرات كردم." دیگری گفت: " من تو را بخشیدم، چون خودم هم مخفیانه گناهكارم. چرا كه هر وقت روزه بوده‏ام، با فاتحه‏ای برای فروغ افطار كرده‏ام." من گفتم: " گر حكم شود كه مست گیرند، در شهر هر آنكه هست گیرند. من هم از زمرة خطاكارانم و اگر دست خودم بود، بار دیگر كه به دنیا می‏آمدم، با خدا شرط می‏كردم كه برادرم صادق هدایت باشد، خواهرم فروغ فرخ‏زاد، پسر خاله‏ام، دكتر شریعتی و پسر عمه‏ام، اخوان ثالث؛ كه اگر كسی خواست به قصد قربت فحشی نثار كسان متعددی كند، به یك فامیل یك جا فحش بدهد و كارش راحت باشد." و افزودم " لابد شنیده‏اید قصة آن مجنون را كه از خدا خواست جسمش را به اندازة همة جهنم بزرگ كند تا وقتی مجازات می‏شود، جایی برای كس دیگری نماند. حالا چون جنون من كمتر از آن مجنون است، این درخواست را برای یك فامیل كردم."

طوفان طعنه، خندة ما را زلب نشست

كوهیم و در میانة دریا نشسته‏ایم

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته‏ایم

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حكایت عشق مدام ما

هرگز نمیرد آن كه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریدة عالم دوام ما

 

2. فروغ سؤال بود

"خورشید مرده بود، و فردا

در ذهن كودكان مفهوم گنگ گمشده‏ای داشت"

در روزگار ما "بحران هویت" یك بیماری همگانی است. هر كس از خود می‏پرسد كه من "كی‏ام، و چگونه باید باشم؟" و از این همه شاید، گروهی برای لحظاتی پاسخی می‏یابند و عزمشان را جزم می‏كنند كه از این پس این گونه خواهم بود. اما و اما و صد دریغ كه این پاسخ به حملة سؤال دیگری شكست می‏خورد و دوباره سوال از نو: " من كی ام و چگونه باید باشم؟"

این بحران شاید شامل همه كره زمین باشد. به شخصه در سفرهایی ابعاد این بحران را مشاهده كرده ام كه بیش از هر كس گریبان جوانان را گرفته است، زیرا پیرترها در جبر عادت ها و بایدها خود را تسلیم پاسخی كرده اند. مثلاً آن كه پدر یا مادر چهار فرزند است، در برابر این سؤال كه من چه كسی هستم، به خود پاسخ داده است كه من پدرم، یا مادرم و باید زندگی‏ام وقف آرامش و رشد فرزندانم شود. یك بدهكار كه تا گلو زیر قرض رفته، هویت خود را در تلاش برای ادای قرضش تعریف می‏كند. او به خود می‏گوید: " من یك مقروضم."

اما اگر از آن پدر و مادر فرزندانشان را بگیرند و از آن مقروض، قرضش را، سؤال اساسی "من كی‏ام یا چه باید باشم"، در برابر آن ها نیز قرار می‏گیرد.از این رو می‏پندارم كه بحران هویت همگانی است، اما بزرگترها كه در زندگی گرفتارترند، كمی از گرفتاری در بحران هویت ـ لااقل به طور كاذب ـ رهایی جسته‏اند.

پیشینیان ما از این بابت از ما راحت‏تر بودند. آن كه حتی در قرن هجدهم در روستایی زندگی می‏كرد، تكلیف هویتش را كدخدا یا نمایندة خدا كه كشیش روستا بود، مشخص می‏كرد. شهروند روشنفكر 80 سال پیش را، به مَثَل ماركس تعریف از هویت می‏داد و شهروند پاریسی 20 سال پیش را سارتر.

برای آن ها كه قبل از ما می‏زیستند، مرادها مطلق بودند و مریدان، بندگان حلقه به گوش یك اندیشة مطلق. خوبی تعریفی مشخص داشت، همان‏گونه كه بدی. و تضادی اگر در بین ارزش‏ها موجود بود، تضاد بین فضایل اخلاقی و رذایل اخلاقی بود. آدمیان آن دوران، بسته به این كه در كدام جغرافیا و تاریخ و فرهنگ زندگی می‏كردند، از خوبی و بدی تعریف مشخصی داشتند و تنها مشكل باقیمانده، عمل كردن به خوبی تعریف شده بود.

چرا امروزه چنین نیست؟ چرا مرادها ارزش و مطلقیت پیشین را ندارند؟ چرا به مصلحان و اندیشمندان، دیگر پیامرانه نگریسته نمی‏شود؟ چرا تعریف خوبی و بدی ناممكن یا موقت است؟

به گمان نگارنده، یك دلیل آن در به هم ریختن مفهوم تاریخ و جغرافیاست. برای مشدحسن، اهل روستایی از روستاهای قزوین در پانصد سال پیش، امكان سفر به تاریخ پانصد سال قبل یا پانصد سال بعد وجود نداشت و هرگز نمی‏توانست تحت تاثیر تاریخی باشد، جز همان تاریخی كه در آن می‏زیست. اما امروز همین مشدحسن، به مدد پست و تلگراف و تلفن و فاكس و تلكس و رادیو و تلویزیون و سینما و ماهواره و مطبوعات، و از همه عینی‏تر، به مدد ماشین و قطار و هواپیما، می‏تواند سفر كند به یك تاریخ دیگر. مثلاً به یك قبیله افریقایی كه مردمش از نظر تاریخی هزار سال از تاریخ بشری عقب‏ترند یا به یك كشور پیشرفتة اروپایی كه از لحاظ امكانات زندگی، هزار سال از تاریخ آن افریقایی جلوتر است و لاجرم خود را تحت تأثیر بینش آن تاریخ یا جغرافیا قرار دهد. اما همین مشد حسن كه وسایل ارتباط جمعی برایش یك آرامش ظاهری و امكان یك گشت و گذار فراهم می‏كند، آرامش درونی‏اش به هم ریخته. باورهایش زیرسؤال رفته و منطقش در مقابل منطق قوی‏تر شكست خورده و در حد هوش و قدرت درك خود، دچار بحران هویت شده و از نو باید خود را و جایگاه خود را و خوب و بد خود را تعریف كند و چون حجم آنچه بر او سرریز شده، بیش از قدرت و سرعت او در تحلیل خوبی‏ها و بدی‏های پیشنهاد شده به اوست، پس كم می‏آورد، و حالا دیگر نه آن باورهای قدیم، كه عادتش بوده، او را ارضا می‏كند و آرامش می‏بخشد، نه آن باورهای جدید، كه فراوان است و متناقض.

تك تك باورهای جدید، مشدحسن را شكست داده‏اند، اما خود باورها با یكدیگر نیز سازگاری ندارند.

این بلا، یا این موهبت، كه ناشی از ارتباطات گستردة بشری است، همگان را دچار بحران هویت می‏كند. در همین كشور خودمان، چهار نوع فرهنگ و چهار نوع تعریف بد و خوب با هم در تضادند: فرهنگ ایران باستان مزمن، فرهنگ اسلام پیش از انقلاب، فرهنگ اسلام پس از انقلاب و فرهنگ غرب (البته اگر منظورمان از غرب، فرهنگ وارداتی مدرن باشد، والا به جای چهارمی باید، ده‏ها فرهنگ را اضافه كرد.)

شخصا با این وضعیت پیش آمده ابدا مخالف نیستم. این بخشی از ضرورت زندگی امروز ماست. بحث بر سر بلاتكلیفی ماست در برخورد با این اتفاق. مشد حسن روستایی ما یا مثلا پسر شهرستانی یا نوه تهرانی‏اش، پیش از این در مقابل یك خوبی قرار داشتند و تسلیم و راضی بودند و آرامش هم داشتند، و حالا در مقابل هزار خوبی قرار گرفته‏اند و نا آرامند. پیش از آن وقتی مشد حسن از انجام خوبی عاجز می‏شد، یا غفلت می‏كرد، آرامشش به هم ریخت؛ امروز قبل از انجام خوبی، دچار نا آرامی می‏شود و اصولا هیچ گاه به این مرحله نمی‏رسد، چرا كه او در انتخاب خوبی از میان انواع خوبی‏ها دچار تردید است. و بیچاره این مشد حسن، پیش از این یك سوال روستایی دربارة خوبی كرده بود و یك پاسخ روستایی گرفته بود. اكنون یك سؤال جهانی دربارة خوبی دارد و هزاران پاسخ بشری دربارة خوبی می‏شنود و بیچاره این مشدحسن كه چه غبطه‏ای می‏خورد به حال مشدتقی كه نه تلفن می‏زند و نه روزنامه می‏خواند، نه به سینما می‏رود و نه به هیچ سفری. اگر هم گاو به دنیا آمده و خر می‏رود، لااقل آرامش روستایی‏اش را دارد.

"عاقبت یك روز

می‏گریزم از فسون دیدة تردید

می‏تراوم همچو عطری از گل رنگین رؤیاها

می‏خزم در موج گیسوی نسیم شب

می‏روم تا ساحل خورشید

در جهانی خفته در آرامشی جاوید"

این است كه برای مقابله با بحران هویت، به جز دو سیستم دفاعی باقی نمانده؛ اول: خارج نشدن از محدودة تاریخی و جغرافیایی خود. دوم: گرفتاری روزمره (مثلا مسافركشی و حمالی و كار و كار و كار عبث برای تعویض محل سكونت یا پرداخت مالیات به تعویق افتاده.) در غیر این صورت، هر فرد بشری، كه سرسوزن هوشی دارد، دچار بحران هویت است. اضافه كنم كه وضعیت مشدتقی از تاریخ و جغرافیای خود خارج نشده، فرقی ندارد با وضعیت روشنفكر شهرنشین كه در برج عاج خویش نشسته و از تاریخ و جغرافیای خود خارج نمی‏شود. چیزی كه در این دو متفاوت است، سطح و ابعاد قضایاست، نه ماهیت آن. معاصران ما در زندان تاریخ و جغرافیای خود اسیرند، یا در مشغلة روزمره گرفتارند، یا دچار بحران هویت‏اند. و آن ها كه دچار بحران هویت‏اند، یا همیشه در تردید به سر می‏برند یا هر لحظه تسلیم جلوه‏ای از حقیقت و خوبی می‏شوند و آن را همة حقیقت گم شده می‏پندارند و در لحظه‏ای دیگر، تسلیم جلوه‏ای دیگر از حقیقت و خوبی می‏شوند. و از این باور به آن باور، از ماندن در تردید می‏گریزند.

در چنین اوضاعی، بحران هویت، در جوامع بسته، دیرتر بروز می‏كند. چرا كه جوامع بسته، در تاریخ و جغرافیای خویش گرفتارند. در چنین جوامعی، از ترس بروز بحران هویت، ریاكاری به عنوان ارزش مسری توصیه می‏شود: همه شبیه هم باشید

و ریاكاری مانع از آن می‏شود كه هر كس به راحتی " خود تردید یافته‏اش" را با صدای بلند اعلام كند. و اگر فردی استثنائا بحران هویت و تردید خود را نسبت به ارزش‏های روز فریاد می‏كند، یا از دیگران باهوش‏تر است یا شجاع‏تر، یا به قول رندان روزگار، احمق‏تر. فروغ از این استثناها بود:

" آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناك گنهكاری

ارواح كور و كودنشان را مفلوج كرده بود."

صداقت فروغ در بیان دنیای درونی‏اش، بی‏واهمه از هر نوع اتهام، نه تنها كم نظیر، كه در این مورد مثل اعلی است. برای او نظر این و آن و حتی مردم زمانش مهم نیست. او از ستایش انبوه دهان‏هایی كه از تعقل بی‏بهره‏اند، در پایان بخشیدن به بحران هویتش نفعی نبرده، تا از تكفیر آن ها ضرری ببیند. آنچه برای فروغ مهم است، سرنوشت مردم است، نه نظر مردم.

اما فروغ جامعه‏شناس نیست كه با تحقیق حرفش را بزند. سخنران نیست تا بلندگو به دست گیرد. او شاعر است و با شعور برخویشتن خویش، خود واقعی‏اش را مكاشفه و برملا می‏كند، آن هم تنها به عنوان فردی كه معلول علل پیرامونی خویش است تا از این یك نمونه بدانیم كه دیگران، مشابهان او، ما خودمان را می‏گویم، چگونه معلول پیرامون خویشیم. فروغ در آثارش، خودِ خود را نمایاند و ما در اثر او، خودِ خودمان را دیدیم. نه خود راه یافته‏مان را، خودِ خود گم كرده‏مان را. آن خود از تاریخ و جغرافیای خویش بیرون شده و ره به جایی نبرده یا ره به هر كجا برده را. او حاوی هیچ طرحی برای آنچه كه باید باشد نیست؛ آثار او بیانگر آن چیزی است كه هست. بیانگر هویت گم شدة ما، كه نه از آن چیزی كه داشته‏ایم، دیگر اثری است و نه از آن چیزی كه می‏توانسته‏ایم داشته باشیم، خبری است.

" نمی‏توانستم، دیگر نمی‏توانستم صدای پایم از انكار راه برمی‏خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع‏تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ كه بر دریچه گذر داشت، با دلم می‏گفت

نگاه كن تو هیچ گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی"

 

"من از نهایت شب حرف می‏زنم

من از نهایت تاریكی و از نهایت شب حرف می‏زنم اگر به خانة من آمدی، برای من ای مهربان، چراغ بیار

و یك دریچه كه از آن به ازدحام كوچة خوشبخت بنگرم"

برخی بر او خرده خواهند گرفت كه هنرمند باید چارة درد را بگوید، نه خود درد را. هنرمند باید راه را نشان بدهد و نه بن بست را. این خرده‏گیران غفلت كرده‏اند كه درد ما از این همه درمان است، نه از خود درد. مشكل ما از بیچارگی نیست، از این همه چاره‏سازی است. اگر فروغ راهی می‏نمود، مگر جز این بود كه راهی بر مجموعه راه‏های سرگردانی ما افزوده بود؟! برای كسی كه یك سؤال دارد و هزار جواب، جوابی دیگر چاره ساز نیست. بهتر آن است كه سنگینی حجم جواب‏ها را از دوش سؤال او كم كنیم. كوبریك می‏گوید: "جهان معاصر بیش از آن كه از جهل رنج ببرد، از دانش اضافی رنجور است." مشكل جهان معاصر، بی‏دینی نیست، از این همه دین است. مشكل از بی‏پیامبری نیست، از این همه پیامبر است. مشكل از بی‏پاسخی نیست، مشكل از این همه پاسخ است. ما باید به دنبال كسی بگردیم كه ما را از شر این همه جواب و راه و رهنمود خلاص كند و به جای این همه جواب، اصل سؤال را دوباره از ما بپرسد. ما دچار بحران هویتیم، نه بحران بی‏هویتی. قصه، قصة ازدحام هویت‏هاست. هیچ كس از ما شبیه خودش نیست، اما هر یك از ما شبیه هزاران كس دیگر است. ارزش فروغ در برملا كردن خود خویش است. او توجیه كننده و مدافع خودش یا چیزی نیست، او رسواگر خویش است. او پاسخگوی ما نیست، پرسشگر خویش است. در سؤال او از خودش، ما سؤال خودمان را كرده‏ایم. او خودش را می‏نمایاند تا ما، مشابهان او، بدانیم كه ما كدامیم؟ مای مردد. مای خویشتن گم كرده، نه ره گم كرده. او می‏گوید ما به راهی قرار نیست برویم، جز راهی كه به خودمان می‏رود. به خودی كه خود همه است نه خود این جغرافیا یا آن تاریخ. او در جست‏وجوی خویش، به دنبال یك سؤال بود، نه یك جواب. و بیهوده مدعیان حقیقت، هزاران جواب تقدیمش می‏كردند و می‏كنند. فروغ اساساً و صرفاً یك سؤال بود. فروغ، سؤال مردد وجودی ما بود در جهان معاصر.

"آه... ای خورشید

سایه‏ام را از چه از من دور می‏سازی؟

از تو می‏پرسم

تیرگی درد است یا شادی؟

جسم زندان است یا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چیست؟

شب،

سایة روح سیاه كیست؟

او چه می‏گوید؟

او چه می‏گوید؟

خسته و سرگشته و حیران می‏دوم در راه پرسش‏های بی‏پایان"

 

"می‏روم... اما نمی‏پرسم زخویش

ره كجا...؟ منزل كجا؟... مقصود چیست؟

بوسه می‏بخشم ولی خود غافلم كاین دل دیوانه را معبود كیست"

اما گمان مبرید كه او در این دربه‏دری و جست‏وجو به دنبال معبود یا معشوق است و یا حتی از معشوق گذر كرده و حالا حتی به خود عشق دل خوش كرده. او از همة پاسخ‏ها، به خودسؤال دل خوش است. چرا كه می‏داند بشر را، این بی‏نهایت سؤال را، تنها بی‏نهایت پاسخ، قانع كننده است و در جهان ما هیچ چیزی بی‏نهایت نیست و متأسفانه یا خوشبختانه انسان از جهانی كه در آن می‏زیید بزرگ‏تر است.

"دیگرم گرمی نمی‏بخشی عشق، ای خورشید یخ بسته سینه‏ام صحرای نومیدی است

خسته‏ام، از عشق هم خسته"

 

3. فروغ زن بود

"به هر جا رفت، در گوشش سرودند

كه زن را بهر عشرت آفریدند"

آمار منتشره از سوی سازمان ملل، در مورد وضعیت زنان در كل كرة زمین به ما می‏گوید: "در همة كشورها، زنان باسواد از مردان باسواد كمترند. در همة كرة زمین، درهر نوع مدیریتی، از خرد و كلان، مردان بیشتر حضور دارند تا زنان. در همة كرة زمین، تنها ده درصد از مشاغل قضاوت و وكالت مجلس و وزارت در دست زنان است. در همة كرة زمین، زنان، حتی زنان خانه‏دار بیشتر از شوهرانشان زحمت می‏كشند. در همة كرة زمین هنرمندان مرد بیشتر از هنرمندان زن هستند. در همة كرة زمین مردان بیشتر از زنان می‏جنگند، آدم می‏كشند و به حقوق دیگران تجاوز می‏كنند." طبق این آمار در وضعیت كنونی، زن بخش دوم و كم اهمیت‏تر از زندگی بشری است. و هیچ كس هم از خود نمی‏پرسد در جهانی كه حتی برده‏داری منتفی شده، مردسالاری چگونه باقی مانده است.

این آمار را در جامعة خودمان مرور كنیم: مدیریت‏های كلان به دست مردان است یا زنان؟ چند وزیر زن داریم؟ در قبل از انقلاب بجز یكی دو مورد نمایشی، كدام وزیرمان زن بود؟ در هر دو دورة قبل و بعد از انقلاب، چند تن از وكلای مجلس زن بوده‏اند؟ آیا تعداد آن ها از انگشتان دو دست تجاوز می‏كند؟ در گروه‏های مخالف، از سیاسی تا تروریست، كدام رهبر یا شخص شاخص زن بوده یا هست؟ چند درصد از زنان ما حق خواستگاری از همسر آینده‏شان را دارند؟ چند درصد از هنرمندان در همة شاخه‏ها زن هستند؟ نیمی از رأی دهندگان جامعة ایران كه خودشان زن هستند، چرا به مردان رأی می‏دهند و نه به زن‏ها؟ در میان اثر چند زن هنرمند مشهور، به جز فروغ، زن بودن مشهود است؟ آیا اگر زیر شعر پروین اعتصامی، نام ملك الشعرای بهار را بگذاریم، كسی متوجه زن بودن شاعر ما خواهد بود؟

نه مردسالاری، كه مردباوری ـ نه در میان مردان، كه حتی در بین خود زنان ـ واقعیت غیرقابل تغییری می‏نماید. اگر فروغ را به عنوان یك استثنا از فرهنگ خودمان حذف كنیم، من نمونة قابل توجه دیگری سراغ ندارم تا بتواند درك ما را نسبت به مفهوم زن بودن تصحیح كند. در اثر كدام هنرمند زن، تا پیش از فروغ شما چنین تصویری از زندگی و از زاویة دید یك زن دیده بودید؟

"دست‏هایم را در باغچه می‏كارم


سبز خواهم شد، می‏دانم، می‏دانم، می‏دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهری‏ام تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می‏آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن‏هایم برگ گل كوكب می‏چسبانم"

غیر از فروغ كه با صداقتش آن من زنانة خویشتن را به ما نمایاند، زنی در بیان زن بودن خود كمكی به ما مردان نكرده است و هرگاه اثری از ایشان دیده‏ایم، آن خود مردانه‏مان را دیده‏ایم ونه نیمة مظلوم ماندة بشر معاصر را. و همین نكته در بقای مردسالاری و مردباوری كم تأثیر نبوده است.

"بیا ای مرد، ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را اگر عمری به زندانم كشیدی

رها كن دیگرم این یك نفس را

منم آن مرغ، آن مرغی كه دیری است

به سر اندیشة پرواز دارم

سرودم ناله شد در سینة تنگ

به حسرت‏ها سرآمد روزگارم

ولی ای مرد، ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است، تنگ است

به دور افكن حدیث نام، ای مرد

كه ننگم لذتی مستانه داده

مرا می‏بخشد آن پروردگاری كه شاعر را دلی دیوانه داده"

اما فروغ در این زمینه یك استثناست. و از این بابت، منِ او صرفا منِ اوست. نه من زنان دیگر. در حال حاضر عمر 90 درصد از زنان كرة زمین در آشپزخانه و رختخواب به هدر می‏رود. این كلفت/معشوقه‏های مردان، به ندرت به حقوق انسانی خود وقوف می‏یابند و آن ها كه وقوف یافته‏اند، كمتر آن را بیان كرده‏اند. گویا در همه جا مردسالاری، به عنوان یك قانون نانوشته باید اجرا شود. و از این بابت نمونه‏های خاصی چون فروغ در تنهایی مضاعفی به سر می‏برند.

"و این منم

زنی تنها

در آستانة فصلی سرد

در ابتدای درك هستی آلودة زمین

و یأس ساده و غمناك آسمان و ناتوانی این دست‏های سیمانی"


4. خانه فروغ سپید بود

در جشنوارة لوكارنوی امسال، فیلم شب و مه، اثر آلن رنه، یك فیلم نیم ساعته دربارة بازداشتگاه های نازی، به نمایش درآمد. این اثر شاعرانه، دربارة یك موضوع كاملاً غیرشاعرانه، بار دیگر یك جمعیت چند هزار نفری از ملیت‏های مختلف را به این نتیجه رساند كه بشر هر چه از شعر دور می‏شود، به جنگ و خشونت نزدیك می‏شود. اما این اثر تكان دهنده، پس از نمایش فیلم خانه سیاه است، به كارگردانی فروغ فرخزاد، كم رنگ شد. لوموند نوشت: "ای كاش كپی این فیلم در همین جا بماند تا در همة دنیا نشان داده شود." من قصة این فیلم را توضیح نمی‏دهم. خانه سیاه است فیلمی است كه باید دیده شود و پس از دیدن آن، هر كس حق دارد خوشش بیاید یا بدش بیاید. اما آن كه در عمرش جرأت نزدیك شدن به یك جذامی را نداشته و حتی دل دیدن این فیلم انسان دوستانه را ندارد، انصاف نیست كه به قضاوت آن بنشیند.

كدام یك از ما، حتی تا همین امروز، جرأت اندیشیدن به چنین موضوعی را داشته‏ایم؟ تنها از جرأتی به اندازة جرأت فروغ و از عاطفه‏ای به دریایی عواطف فروغ بر می‏آید كه چشم دوربینش را باز كند به یك دنیای سیاه، آن هم نه برای نمایش سیاهی، كه در جستجوی سپیدی؛ و نه برای سرودن یك شعر، كه برای كمك به وضعیت جذامیان. وقتی می‏شنوید خانه سیاه است، فیلمی است دربارة جذامیان، انتظار دیدن هر چیزی را دارید، جز دیدن صحنه‏های پر از زندگی، شادی، آرایش زنان و عروسی. حداقل خاصیت این فیلم این است كه پس از دیدن آن می‏آموزیم كه چگونه در لاشه سگ، مسیح‏وار، دندان سپید ببینیم. فروغ با این فیلم به ما می‏آموزد كه آن كه چشم بر سیاهی‏ها می‏بندد، دو خطا كرده است: اول این كه باعث بقای سیاهی موجود می‏شود، زیرا تا سیاهی را نبینیم به سپیدی آن اقدام نمی‏كنیم و دوم این كه با چشم بستن بر سیاهی، خود را محروم می‏كنیم از دیدن سپیدی حیرت انگیزی كه در دل آن سیاهی نیز موج می‏زند و نام آن زندگی است. البته حق می‏دهم به آن گروهی كه عادت كرده‏اند سپیدی را با پنج كیلو رنگ روغن هاویلوكس بر دیوار گچی ببینند، دیگر سپیدی زندگی را در این خانة رو به مرگ نبینند. نكتة حیرت‏انگیز در این فیلم، سازش زندگی با خورة مرگ‏آور است. گمان می‏كنید كه در نهایت كدام یك پیروز می‏شوند؟ به شما قول می‏دهم كه زندگی، و نه خوره. اگر قبول ندارید، بر آنچه من از یك دانشجوی پزشكی در شیراز آموخته‏ام، تأمل كنید: "اولین تك سلولی حیات كه برسطح كرة زمین پیدا شد، تا امروز، همة بلایای طبیعی اقدام به مرگ این تك سلولی حیات كرده‏اند. جانداران بسیاری مرده‏اند اما یك چیز هنوز زنده مانده و آن خود حیات است. در واقع اولین تك سلولی حیات، در اشكال مختلف و در تن این و آن به زندگی خود ادامه می‏دهد. می‏دانید چرا؟ برای آن كه همه چیز با حیات جنگیده، اما حیات در هر شرایطی و با هر سختی خود را وفق داده و باقی مانده است. آنچه در من و شما موجود است و نامش زندگی است، چیزی نیست جز پیروزی همان تك سلولی اولیة حیات كه از پس سازش با هر شرایط دردناكی حاصل شده است."

فروغ در خانه سیاه است از لابه‏لای هجوم خوره و جذام، پیروزی امیدوارنة آن تك سلولی اولیة حیات را جشن می‏گیرد. از دهان آن مردی كه با دهانش آهنگ می‏زند، با پای جذام گرفتة آن دیگری كه می‏رقصد، در سرمه‏ای كه آن زن جذامی به چشم می‏كشد، در شانة آن دیگری كه مویش را می‏آراید. این فروغ دیدة ما، این خواهر ما، این پرسشگر، این زن، این شاعرة پرعاطفه كه از سوی شما منتقدان خاص! متهم به سیاهی است، در آن خانة سیاه، این سپیدی‏ها را به ما نشان داد؛ شما مدعیان نور و سپیدی، در كدام نقدتان، با كدام لحن‏تان، ذره‏ای از آنچه را ادعا دارید، به من و امثال من وانمودید؟ عنوان فیلم فروغ، سیاه است اما در درون فیلم، پر از میل و امید به زندگی می‏شوی، حتی وقتی در شرایط یك جذامی هستی. اگر حوصلة دیدن فیلم را ندارید، فقط نمای اول و آخر فیلم را برایتان توضیح می‏دهم:

نمای اول فیلم تخته سیاهی است كه رویش نوشته شده: "خانه سیاه است" و نمای آخر فیلم تخته سیاهی است كه رویش نوشته شده: "خانه سیاه است. باران، باران".

روحش شاد و بهشتش شاعرانه باد.


 محسن مخملباف - تابستان 1374


ادامه مطلب
نظرات :
یک زن ازدیار پارس در تاریخ چهارشنبه 13 آذر 1392 02:50 ب.ظ گفته :

فروغ
امید : کاش دلیل عصبانیتتون رو ذکر می کردید.تا انتقاد و پیشنهاد نباشه موفقیت حاصل نمی شه ...
kimia در تاریخ شنبه 20 مهر 1392 10:09 ب.ظ گفته :

بسیار عالی بود.... از زحمات گرانقدرتان برای اعتلای نام و یاد فروغ عزیز، از صمیم دل سپاسگذاریم.
فروغ
امید : مرسی کیمیا جان
مجتبی در تاریخ دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 10:31 ق.ظ گفته :

زنده باد فروغ..........پرواز را به خاطر بسپار ......پرنده مردنیست............فروغ جان ما پرنده بودیم و مردیم اما تو پرواز را به خاطر سپردی.
فروغ
امید : زیبا بود مجتبی جان ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر